من نشانی از تو ندارم ، اما نشانی ام را برایت می نویسم .
در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی ام قدم بگذار ، خیابان غربت را بگرد .
وارد کوچه های تنهاییم شو ، کلبه ی غربتم را بگرد .
کنار بید مجنون خزان زده ، و کنار مرداب آرزوهای زندگی ام .
در کلبه را باز کن ، به سراغ بغض خیس برو .
غمش را کنار بزن ، مرا خواهی دید با بغضی .
کویری که در عصاره ی انتظار ، کنار دیوار دردهایم نشسته ام
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 23:37  توسط فرزاد...صلاح الدین
|
این نوشته را فقط برای تو نوشته ام این نوشته را با یک لبخند تلخ از دوری تو فقط برای تو نوشته ام. هیچ
می دانی برای چه برایت می نویسم برای تمام عشقی که تو به من دادی و می دهی برای تمام آرزو های
لطیفی که تو به من برشان گرداندی و در من چه قشنگ ته نشین شد. برای دستهایت که چه گرمند و چه بی
دریغ یخهای دل مرا آرام آرام آب کردند. فقط برای تو می نویسم که واقعیت را به خیال بافتی و این بافته
حریر درست مثل گیاه عشقه به تمام تن زخمی من پیچید و زخمهایم چه بی درد شدند و از خا طرم رفتند. برای
همین لبخندی که تو به من دادی برای تمام لحظه های قشنگ و لطیف با هم بودنمان و برای این عشق این
عشق که توی تنم ریشه دوانده من برای تو می نویسم فقط برای تو می نویسم عزیز دل .........
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:23  توسط فرزاد...صلاح الدین
|
ذهنم مرورگر خاطراتیست زیبا.....
روزگاری سحر خندید و فروزان شبنمی در آغوش چمن آرمید و آنگاه ،
نسیم هستی چه بی پروا بر ساحل عشق وزید.روزگاری در بلندای بامدادی ،از لطافت عاطفه ها ،خزان
به بهار مبدل شد.ولی اکنون در قفس تنگ مجال ها ،رخصت برای شکوفایی اندک است.
شاید اگر سکوت صدا می کرد رساتر از فریاد می شد .شاید سکوت، نهایت صداست،
نهایت عشق و نهایت بودن وبدین سان این چنین خاموش است.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 21:58  توسط فرزاد...صلاح الدین
|
این صفحه فقط برای توست
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:31  توسط فرزاد...صلاح الدین
|